شهریار.....
خودم یکم دلم گرفته واسه همین می خوام یه شعری از شهریار واستون بذارم که خیلی برای هممون آشناست شایدم خاطره انگیز....
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی، حالا چرا
عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا
نازنینا! ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این فدر با بخت خواب آلود من، لا لا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا
شهریارا! بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی، تنها چرا؟
نظرات شما عزیزان:
بهناز 
ساعت20:23---10 فروردين 1392
خیلی خیلی قشنگه